تبليغاتX
زندگی من و تو
به نامش،به یادش،به یارش و در پناهش
مرا صد بار از خود برانی دوستت دارم به زندان خیانت هم کشانی

دوستت دارم چه سود از مهر ورزیدن چه حاصل از وفا کردن مرا لایق

بدانی یا ندانی دوستت دارم....

+ نوشته شده در  جمعه 2 فروردین1387ساعت 9:33  توسط آرزو و مهدی  | 

 1.قبل از شروع امتحان از اطرافيانتان چند تا سوال پيچيده که در پاورقي بوده بپرسيد... بعد وقتي همه رو به جون هم انداختيد با خيال راحت براي امتحان تمرکز کنيد...

2-وقتي زنگ آيفون را ميزنيد و در را برايتان باز مي کنند دوباره زنگ بزنيد و بگوييد: ممنون! باز شد!

3-.وقتي ميخواهيد تلويزون رو خاموش کني صداشو تا آخرين شماره ببريد بالا تا نفر بعدي که مياد روشن کنه برق از سه فازش بپره

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 11:34  توسط آرزو و مهدی  | 

زیر بارون تو منو ببوس می خوام عاشق بارون باشم توی سرما بغلم کن می خوام عاشق سرمای زمستون باشم توی گرما, جنگ آفتاب بگو که دوستم داری من می خوام عاشق گرمای تابستون باشم هر کجا دلم بگیره من می خوام یاد تو باشم خدا اون روز و نیاره که یه روز از تو جدا شم چه خوبه با تو همیشه موندن و پیر شدن به هوای روز آشتی گاهی دلگیر شدن دستامو بگیر تو دستات وقتی از تب میسوزم من می خوام عاشق زندگی توی تب باشم شب و نیمه شب بشین تنگ دلم روز و دوست دارم و می خوام مرده ی شب باشم بهترین بوسه رو بگذار واسه ی خداحافظی من می خوام منتظر لحظه ی رفتن باشم آخه شوق دیدنت همیشه هست من میخوام شاهد اشک شوق رفتن باشم هر کجا دلم بگیره من می خوام یاد تو باشم خدا اون روز و نیاره که یه روز از تو جدا شم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 15:3  توسط آرزو و مهدی  | 

مرا لب بر لبانش آرزو هست گلي از گلستانش آرزو هست در اين فصل بهاران هر شب و روز مرا آغوش نازش آرزو هست بسي پوييدم او را من نديدم مرا ديدار رويش آرزو هست شمارا اي رفيقا دست داريد مرا هم ره به كويش آرزو هست در اين كلبه مرا هم ره گذاريد كه گرماي وجودش آرزو هست در اين درياي مواج هست توقان ولي بر موج مويش آرزو هست اگر چه سوزم از نور وجودش به خورشيد نگاهس آرزو هست وگر چه مستم از باده وليكن مي نوش از سبويش ژارزو هست... عنوان شعرم هم اينه " آرزو هست"
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 9:52  توسط آرزو و مهدی  | 

شیرین من لیلای من فرهادو مجنون من اینک منم اینک منم فرهادو مجنون گشته ام دل در غمت خون می کنم عاشق منم عاشق منم آسایش وآرام من خورشید آلم تاب من دنیای من دنیای من ای جان من جانان من کاخ سلیمان خاستی کاخی نباشد در کفم جانم برایت میدهم ماوا بکن در جان من
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 9:51  توسط آرزو و مهدی  | 

قصه تو قصه من قصه تگرگ و شبنم قصه برف و شراره قصه دشنه ومرحم قصه من قصه تو قصه تلخ دوباره قصه پلنگ عاشق قصه صيد ستاره منو بشناسون دوباره به من و آينه و ديدار منو تازه کن به بوسه منو دست گريه نسپار يه ترانه از تو دور و يه ترانه به تو نزديک پيش تو گم ميشم از تو اي غزلواره تاريک خسته و دلگيرم از من درو باز کن به ستاره يه نفس نوازشم کن بذار از شب گل بباره چيزي تا گريه نمونده پر بغضه همه حرفام منو با يه بوسه بشکن که سکوته همه دنيا منو بشناسون دوباره به من و آينه و ديدار منو تازه کن به بوسه منو دست گريه نسپار يه ترانه از تو دور و يه ترانه به تو نزديک پيش تو گم ميشم از تو اي غزلواره تاريک قصه تو قصه من قصه تگرگ و شبنم قصه برف و شراره قصه دشنه ومرحم قصه من قصه تو قصه تلخ دوباره قصه پلنگ عاشق قصه صيد ستاره
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 9:24  توسط آرزو و مهدی  | 

روزي روزگاري در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي كردند شادي ، غـــم ، غرور ، عشق و... روزي خبر رسيد كه به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت پس همه ساكـنــيــن جزيره قايقهايشا ن را مرمت نموده و جزيره را ترك كردند اما عشق مايل بـــــود تا آخرين لحظه باقي بماند چرا كه او عاشق جزيره بود وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت عشق از ثروت كه با قايقي با شكوه جزيره را ترك ميكرد كمك خواست و به او گفت : آيا ميتوانم با تو همسفر شوم. ثروت گفت : خير نمي تواني من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايــــقــــم دارم و ديگر جايي براي تو وجود ندارد. پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست ، عشق گفت: لطفا كمك كن و مرا با خود ببر غرور گفت : نميتوانم ، تمام بدنت خيس و كثيف شده و قايق مرا كثيف ميكني . غم در نزديكي عشق بود پس عشق به او گفت اجازه بده تا من با تو بيايم . غم با صدايي حزن آلود گفت: آه عشق من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم. پس عشق اين بار به سراغ شادي رفت و او را صدا زد اما او آنقدر غرق در شادي و هيجان بود كه حتي صداي عشق را نيز نشنيد. ناگهان صدايي مسن گفت: بيا عشق من تو را خواهم برد . عشق آنقدر خوشحال شده بود كه كه حتي فراموش كرد نام ياريگرش را بپرسد و سريع خود را داخل قايق او انداخت و جزيره را ترك كرد وقتي به خشكي رسيدند پيرمرد به راه خود رقت و عشق تازه متوجه شد كه چقدر به پيرمرد بدهكار است چرا كه او جان عشق را نجات داده بود . عشق از علم پرسيد : او كه بود ؟علم پاسخ داد : او زمان است . عشق گفت : زمان؟ اما چرا به من كمك كرد؟ علم لبخندي خردمندانه زد و گفت : زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است...
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 9:24  توسط آرزو و مهدی  | 

اگرمعجزه اي رخ بدهد وزمان به عقب برگردد به دنيا قول خواهم داد چشم هايم را تا آخرين روز حياتم روي هم بگذارم : مي داني چرا ؟ مي ترسم يك لحظه غفلت كنم ، دوباره تو را ببينم و يك عمر گرفتارت شوم !! تقديم به بهترينم كسي كه مثل هيچكس نيست
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 9:22  توسط آرزو و مهدی  | 

من دل به زيبايي ، به خوبي ميسپارم ؛ دينم اين است من مهرباني را ستايش مي کنم ؛ آيينم اين است من رنجها را با صبوري مي پذيرم ؛ اگر براي رسيدن به تو باشد من زندگاني دوست دارم ؛ تو و باران و چمن را ميستايم عشق تو را ميسرايم ،،، در اين گزرگه .......... بگذار خود را گم کنم ............عشق من بگذار از اين ره بگذرم با تو ........... با تو
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 9:7  توسط آرزو و مهدی  | 

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای به خدا بدان که این دست خودم نیست! اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست! چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوب شد که دنیای من شدی پس : برای من بمان و بدان که هیچ چیز با ارزشتر از عشق نیست و بزرگترین ویژگی عشق بخشایش است بنابراین : قلبم را که لبریز از عشق است به تو تقدیم می کنم و سوگند می خورم که تا ابد : عاشقانه دوستت بدارم
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 8:57  توسط آرزو و مهدی  | 

دیگر از نسیم نمیخواهم به باغ خاطرات یاد مرا بیاورد . دیگر هیچگاه با ترنم صدای

باران بهار،به یاد صدای تو اشک نخواهم ریخت.بگذار سینه ام به کویری سوزان و

خشک مبدل شود تا هیچ جوانه ای از عشق ،در آن شکوفه نزند.آه ای ماهیان سواره بر موج

مرا هم با خود به عمق دریاها ببریدکه از ساحل بیزارم،بگذارید در میان یک صدف

تن غم آلوده ام را پنهان سازم. می خواهم برای همیشه پنهان شوم تا اندیشه ام از سرها بیرون رود.

میخواهم غرق و نیست شوم،تا نامحرمان عشق مرا از خاطرشان بزدایند. دیگر هیچ

احساسی جز احساس پوچی در خود سراغ ندارم نه خشمی،نه رحمی،نه غمی و نه عشقی

فقط بی تاب گریزم.می خواهم تکیه بر بازوی ابر،از اینجا بگریزم و خاطرات گذشته را به دست

باد بسپارم.

+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 15:27  توسط آرزو و مهدی  | 

بازم سلام میدونم خیلی وقته سر نزدم ولی بازم اومدددددددددددددددم
+ نوشته شده در  جمعه 17 اسفند1386ساعت 15:23  توسط آرزو و مهدی  | 

ضدحال يعنی وقتی منتظر فيلم مورد علاقت هستی برق بره!
ضدحال يعنی بعد از کلی مصيبت که بابات برات موبايل ثبت نام کرده همه سيمکارتا بياد جز مال تو!
ضدحال يعنی يه جلسه سر کلاس نری فقط همون يه جلسه استاد حضور غياب کنه!
ضدحال يعنی با شکم گرسنه بری تو صف ژتون تموم کرده باشن!
ضدحال يعنی يه هفته قبل از اينکه جشن تولد بگيری خاله مامانت فوت کنه!
ضدحال يعنی قبض تلفن بياد ....... تومن!
ضدحال يعنی بعد از کلی مخ زدن تو اينترنت همينکه بيای به نتيجه برسی اشتراکت تموم بشه !
ضدحال يعنی با.۹.۷۵ افتادن!
ضد حال يعنی يه مانتو خوشگل بخری همون روز اول گير کنه به صندلی پاره بشه!
ضدحال يعنی صبح ساعت ۷ بری سر کلاس استاد نياد!
ضدحال يعنی شرطی بيدل بزنی امتيازت بشه ۲۵!
ضدحال يعنی بعد اينکه کلی افه زبان اوومدی نمره زبانت بشه۱۰
ضدحال يعنی داداش کوچیکت ۲شاخه مودمو اشتباهن بزنه تو پريز برق!
ضد حال يعنی بری عروسی خانمها و اقايون جدا باشن!
ضدحال يعنی تو اتاقت فيلم نگاه ميکنی همينکه ميرسه جای.........مامان بياد تو!
ضدحال يعنی نفر ۱۱کنکور شدن!
ضدحال يعنی کارگردان شدن حنا مخملباف!
ضدحال يعنی کاندید شدن رفسنجانی برای انتخابات مجلس!
ضدحال يعنی خواننده شدن میناوند!
ضدحال یعنی حسنی امام جمعه ارومیه!
ضدحال يعنی فیلم ژاپنی!
ضدحال یعنی عشق یه طرفه!
ضدحال یعنی گل خوردن دقیقه ۹۰!
ضدحال یعنی صبح روزی که با دوستات میخوای بری کوه بارون بیاد!
ضدحال یعنی از سرویس دانشگاه جا موندن!
ضدحال یعنی با ماشین بابا جریمه شدن!
ضدحال یعنی سلام کنی جوابتو ندن!
ضدحال یعنی عینکت سر جلسه امتحان بیفته زمین بشکنه!
ضد حال یعنی سر جلسه امتحان خدکارت تموم بشه!
ضدحال یعنی تاکسی سوار شی وسط راه بنزین تموم کنه!
ضدحال یعنی دفترچه تلفنتو گم کنی!
ضد حال یعنی اونیکه خیلی دوستش داری رو نتونی ببینی!
ضدحال يعنی درس رو بلد نباشي و پنج دقيقه مونده به زنگ تفريح استاد اسمتو صدا كنه!
ضدحال يعنی يك قدمي خط پايان مسابقه دو به زمين بيفتي و آخر بشي!
ضدحال يعنی روز آخر خدمت سربازي اضافه خدمت بخوري!
ضدحال يعنی سر سفره عقد عروس خانوم بگه نه

+ نوشته شده در  شنبه 5 آبان1386ساعت 17:38  توسط آرزو و مهدی  | 

سلام خوبید؟

خوش میگذره؟

اینم از آپ

 برای اونایی که میگفتن چرا آپ نمیکنی

راستش میدونید چیه این چند روز حوصله اینکه بیام آپ کنمو نداشتم

آخه دوستم مریضه

حالش بده

براش دعا کنید

دوستون دارم

ممنون که بهم سر میزنین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 20:4  توسط آرزو و مهدی  | 

 

در شيريني بوسه غرق بوديم كه ناگهان شوري اشك رابر لبانم احساس

 كردم و فهميدم كه اين بوسه ي جدايست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 12:48  توسط آرزو و مهدی  | 

سلام بچه ها  خوبید؟من برگشتم دلم براتون تنگ شده بود مرسی که به فکرم بودید و بهم سر زدید دوستون دارم
+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 16:45  توسط آرزو و مهدی  | 

سلام.امیدوارم حالتون خوب باشه

 

راستش این آپ آخرمه

 

ببخشید اگه بهتون سر نزدم

 

آخه امتحانا شروع شده بود

 

الانم که باید برم تو فکر کنکور

 

تا 5 مرداد آپ نمیکنم

 

بهتون قول میدم که وقتی اومدم بهتون سر بزنم و تک تک مطالباتون رو بخونم

 

مواظب خودتون باشید

 

دلم براتون تنگ میشه

 

دوستون دارم

 

اینم آیدی منه

 

Minimonoo

 

اگه کارم داشتید اد کنید

 

 

بای تا های

 

 

اینم از آخرین آپم

 

 

 

 

 

بازم دلم گرفته

 

چند روزیه که رفتی

 

میگی به خاطر من

 

از عشقمون گذشتی

 

بمون بزار از اسمت یه شعر نو بسازم

 

نزار به جرم دیروز امروزمو ببازم

 

دارم میمیرم برات

 

نزار بیفتم به پات

 

مگه گناهم چی بود که سنگ شده اون نگات

 

به من یه فرصت بده

 

تا دستاتو بگیرم

 

یا اینکه مال من شی

 

یا پای تو بمیرم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 21:27  توسط آرزو و مهدی  | 

 

يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام»
 بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابدباهات مونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام»
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام»
 بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام».
يه روز تو نامه‌ش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم وزيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام»
 يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».
براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».
حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي خوشحالم و چيزي که بيشتر خوشحالم مي کنه اينه که نمي دونه من هنوز هم خيلي تنهام ......
 
 
 
 
       ((به خاطر عشق ، جنگ بکن اما هیچ وقت اونو گدایی نکن))

+ نوشته شده در  جمعه 4 خرداد1386ساعت 21:10  توسط آرزو و مهدی  | 

 

           

 
کاش آلان آغوش گرمت سر پناه خستگیم بود
 
         دو تا چشمات پر از اندوه
 
          واسه دل شکستگیم بود
 
آرزوم اینه که دستام توی دستای تو باشه
 
                    تنگیه این دل عاشق با نوازش تو واشه
 
واسه چی خدا نخواسته  من تو آغوش تو باشم   قول میدم
 
                    با داشتن توهیچ غمی  نداشته باشم
 
 همه هستی قلبم تو دو حرف خلاصه میشه
 
  عشق تو
  
بودن با تو دو نیاز زندگیشه
                     
               
  پرم از ترانه ی تو
 
 گر چه واژه ها حقیرن
 
 خوبه وقتی نیستی پیشم
 
 اونا دستمو میگیرن
 
راز عشق من و هیچ کس غیر مهتاب نمیدونه
 
تنها شاهد واسه غصه، گریه و تنهاییم اونه
 
وای اگر من این نبودم کاش میشد پرنده باشم
 
تا از این دور بودن از تو بتونم بلکه رها شم
 
یه پرنده شم شبونه
 
                    بکشم پر به خیالت
 
برسم به لونه تو
 
                    بگیرم سر زیر بالت
 
زندگیم رنگ خدا بود
 
 اگه تنها تو رو داشتم
 
             اگه میشد واسه گریه
 
رو شونت سر میگذاشتم
+ نوشته شده در  یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 23:15  توسط آرزو و مهدی  | 

TinyPic image

 

اي كاش كودك بودم ،تا بزرگ ترين شيطنت زندگيم نقاشي روي ديوار بود. اي كاش كودك بودم ، تا از ته دل مي خنديدم، نه اينكه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم. اي كاش كودك بودم ، تا در اوج ناراحتي و درد با يك بوسه تو، همه چيز را فراموش مي كردم

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 اردیبهشت1386ساعت 16:10  توسط آرزو و مهدی  | 

 

 

گفت: می خوام برات یه یادگاری بنویسم

گفتم: کجا؟

گفت: رو قلبت

گفتم: مگه می تونی

گفت: آره سخت نیست آسونه

گفتم: باشه بنویس تاهمیشه یادگاری بمونه

یه خنجر برداشت

گفتم: این چیه؟

گفت: هیسسسسسسس- ساکت شدم

گفتم: بنویس دیگه چرا معطلی

خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت

دوستت دارم دیوونه

اون رفته*خیلی وقته کجا؟ نمی دونم

اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 23:11  توسط آرزو و مهدی  | 

جايگاه ما در هيچ سرزميني نيست، جايگاه ما حتي در كره زمين هم نيست، منزل حقيقي ما قلب كساني است كه دوستشان داريم و دوستمان دارند

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 20:51  توسط آرزو و مهدی  | 

 

تو بودي آشنـاي لحظه‌هايــــــــم         طنين دلنشين خنـده‌هايـــــم

تمـــام هستي من قصـــه‌اي بود         تو بودي قصه‌اي در غصه‌هايم

هميشه از تــو گفتن كار من بود         تو بودي شعرهايم، نامه‌هايـم

اگـــر در زندگي غـــم بود و دردي         تو بودي هاي هاي گريه‌هايم

صـــــــداي دلكش سازم تو بودي         تو بودي ناي ني در ناله‌هايـم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 20:35  توسط آرزو و مهدی  | 

چقدر خوبه که آدم يکي رو دوست داشته باشه

 

 نه بخاطر اينکه نيازش

 

رو بر طرف کنه نه بخاطر اينکه کس ديگري رو نداره....

 

 نه بخاطر اينکه تنهاست....

 

 و نه از روي اجبار بلکه بخاطر اينکه اون شخص

 

ارزش دوست داشته شدن رو داره.............

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 23:28  توسط آرزو و مهدی  | 

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین‌جاست بخند

آن خدایی که بزرگش خوانند

به‌خدا مثل تو تنهاست بخند

دست‌خطی که تو را عاشق کرد

بازی کاغذی ماست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست، بخند...

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 22:11  توسط آرزو و مهدی  | 

چرا میگن طرف مثل بچه خوابش برده در حالیکه بچه ها هر دو ساعت یک بار از خواب بیدار می شن و گریه می کنن؟
 
چرا وقتی باطری کنترل تلویزیون تموم می شه دکمه های اونو محکمتر فشار میدیم؟
 
چرا اگر به کسی بگید که در فضا 4 میلیارد ستاره وجود داره باورش میشه ولی اگر بهش بگید رنگ دیوار خیسه خودش با دست امتحان می کنه تا مطمئن بشه؟
 
چرا برای انجام مجازات اعدام با تزریق آمپول سمی، از سرنگ استریل استفاده می کنن؟
 
چرا تارزان ریش و سیبیل نداره؟
 
چرا خلبان های کامیکازه از کلاه ایمنی استفاده می کردن؟
 
اگر این حرف درست باشه که ما به دنیا می آییم که به دیگران کمک کنیم پس دیگران برای چی به دنیا میان؟

آیا میشه زیر آب گریه کرد؟
 
چطور ممکنه که انسان اول به فضا سفر کرد و بعدا به فکرش رسید که زیر چمدون چرخ بذاره؟
 

چرا مردم وقتی می خوان بپرسن ساعت چنده به مچ دستشون اشاره می کنن ولی وقتی می خوان بپرسن دستشویی کجاست به پشتشون اشاره نمی کنن؟
 

چرا گوفی روی دو پا راه میره ولی پلوتو روی چهار دست و پا، مگه هردوشون سگ نیستن؟
 
اگر روغن ذرت از ذرت تهیه میشه و روغن سبزیجات از سبزیجات، پس روغن بچه از چی تهیه می شه؟
 
تا حالا توجه کردید که اگر در صورت سگ ها فوت کنید دیوونه می شن ولی اگر با ماشین بیرون برن دوست دارن سرشونو از پنجره بیارن بیرون؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 20:18  توسط آرزو و مهدی  | 

من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا   لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 18:18  توسط آرزو و مهدی  | 

در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من  فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي  مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 18:16  توسط آرزو و مهدی  | 

سلام دوستای گلم.

یه نویسنده جدید برای وبلاگم اومده.

اونم مثل من تنها شده.

البته بعد از ماجراهایی تصمیم گرفته مثل من تنها بشه.

هواشو داشته باشید.

راستی سال جدیدو به همتون تبریک میگم امیدوارم سال خوبی داشته باشید.

فقط تو رو خدا مواظب خودتون باشید.

امیدوارم تعطیلات به همتون خوش بگذره.

دوستون دارم.

بای تا های

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 13:57  توسط آرزو و مهدی  |